امیرکیان امیرکیان ، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

نفسم به نفست بنده عزیزم

دوست دوست دوست علی

س لام  سلام به روزهای قشنگ بهاری .روزهای بهاری ک این روزها دیگه کم کم داره تموم میشه .داری بزرگ میشی پسرم بزرگ و بزرگ تر . خدایا زودی پسرم بزرگ بشه یعنی پسرم پشت و پناه مامانش میشه ؟؟!! گلم امیرکیانم بزرگ شو بزرگ شو ک میخام باهات حرف بزنم ..... شب 27 ماه رمضون شب دوست دوست علی . از صبحش بهت گفتم و بعداز ظهر باهم رفتیم شکلات و .... بخریم .بهت گفتم میخام حاجی بادوم بخریم و بدیم به اونهایی که میان دم در . یهو گفتی نه مامان نه مامانی حاجی بادوم به کسی نمیدیم . کلی بهت خندیدم . عصر من و تو باهم رفتیم بیرون حاجی بادوم که واسه خودت ولی شکلات و بیسکویت  خریدیم واسه مراسم دوست علی .شب مموقع افطار غذامون رو برداشتیم و رفتیم پایین. بعد...
31 خرداد 1397

ای خدا از دست این شیرین زبونیهات

کیان مامان عاشقتم  یه خاطره جالب تعریف کنم و اتفاقی ک شب 28 ماه رمضون افتاد و مربوط به اون میشد. 23 اردیبهشت تولد بابا مهدی بود.شب ک اومدیم خونه بابااکبر .مامان جون یه کادو به بابامهدی دادن .توهم همچین چپ چپ نگاه میکردی به کادو .وقتی بابایی کادو رو باز کرد .توهم یهو به مامانجون گفتی پس کادو من کو ؟؟؟!!! چرا به من کادو ندادین ؟؟؟!!!مامانجون گفتن حالا واسه توهم کادو میگیرم.تو هم گریه و گریه ک چرا اول به من کادو ندادین چرا به بابایی دادین من بزرگتر هستم از بابایی من قوی ترم و ..... من و بابایی اون روز عصر ک تو کلاس بودی یه اسباب بازی خریدیم .وقتی دیدیم این گریه ها میکنی .اون اسباب بازی((ک با کش اشکال رو میسازیم ))  رو ...
28 خرداد 1397

آخ از دست این سفرهای یهویی

سلام به همه سلام به گرما سلام دلگرمی و مهمون نوازی بابایی و عمو بابک طبق معمول دوباره تصمیم گرفتن یهویی برن سفر.البته ایندفعه فقط دو روزه و زود برگردیم .پنجشنبه صبح سوار ماشین شدیم و به سمت آبشار مارگون .ک واقعا قشنگ بود و قربون خدا برم جاذبه های طبیعیش حسابی ما آدم ها رو شگفت زده میکنه.با اینکه چند دفعه رفته بودیم ولی بازم قشنگ بود. دورت بگردم از وقتی رسیدیم چون باباها خسته بودن همون اوایل مسیر نشستیم واسه استراحت ک تو مدام میگفتی بریم آبشار بریم آبشار .و وقتی رفتیم کل مسیر و حتی پله ها و بالا رفتن از کل مسیر آبشار رو خودت میومدی و با کلی هیجان راه میرفتی .(حالا اگه جایی بود ک واست تکراری بود مدام میگفتی بغلم کنین خسته ام ،خسته ام باب...
18 خرداد 1397

بزرگ شدی ماشالاه عاشقتم به مولا

سلام به همه سلام به خدا سلام به فرشته های آسمونها  چند روزی هستش کارهای خوب ک میکنم  خدا واسم جایزه میاره .جایزه میزاره زیر تشک زیر بالش .یهو پشت سرم  .  قربونت برم ک یهو میگی مرسی خداجون . کار اشتباه ک میکنی میگی آخ آخ خدایا باخشید جایزه ام رو نگیریا . الهی قربونت برم .داری میکشی مارو با بازی پایتخت بازی و دزددریایی بازی .از وقتی سریال پایتخت 5 رو دیدی بیچاره کردی مارو . عاشق بهتاش و نقی هستی .کلا توی این دو نقش بازی میکنی. شنبه 6 خرداد 97 رفتیم واسه تست پیش دبستانی .ک سه تا بچه ها باهم رفتین داخل سالن و ازتون سوال پرسیدن و خداروشکر انگار خوب جواب دادی و استرسی ک من داشتم انگار پسرم کنکور داره. ...
8 خرداد 1397
1